تبليغاتX
... از آن روشني گريز پا

... از آن روشني گريز پا

شعر ... و چيزهاي ديگر

سه شعر

 

۱

چون برگ 

              بر آب

 چون مرگ      به خواب

 

  

 

۲

 

  شاعران

  مصدر خلقت بودند اگر

  به جای برف

     از آسمان

       حرف می بارید

 

 

 

۳

 

 

 

برج ميلاد

 

شيهه مي كشد در باد :

 

                             آي.....

 

                             گردنم افتاد !

+ نوشته شده در  دوشنبه پانزدهم تیر 1388ساعت   توسط اسكندر صالحي  | 

ماه گم شد

 

يوسف كه تنها بود و بي همراه گم شد

دريايي از غربت ميان چاه گم شد

 

شمع نگاه خسته ي يعقوب حيران

در شعله هاي سينه سوز آه گم شد

 

اين است كار عشق بازي، درد و غربت

- راه نرفته، اي دريغا راه گم شد –

 

"شايد برايد ماهتابي" دل به خود گفت

از بس تباهي بود و ظلمت ماه گم شد

 

سهم من از ارث شقايق عاشقي بود

آنهم ميان اين همه گمراه گم شد

 

                     ۷۰/۲/۲۹

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم اردیبهشت 1388ساعت   توسط اسكندر صالحي  | 

ما

روديم و سروديم

  روان

 دردشت تنهايي سرنوشت

                            - پاك و سرخوش و سبكبال و بي انتها.

 

  اينيم ما

 نه باري بر گرده ي دوستي

  و نه

 آويزان شادخواري جوانمردي

  سرفراز و ترانه خوان

                      - نه رعبي از آتش و نه رغبتي به بهشت.

  چون ما روان است رود !

                      ۱۸/۵/۸۱

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم اسفند 1387ساعت   توسط اسكندر صالحي  | 

نقد

در پس این همه شعر شوری نیست                               

واندر پی این همه کلمه

                              کشفی  

گم است نگاهت

گیج است راهت

 ـ گمراهی نومید !

 *

باید به آستانه ی جان رسیده باشد راهت                                  

 به جمعیت پریشان

                        نگاهت

تا بروی و بروی و بروی و

برسی به کلمه

            به روشنا

              به شادی

                به آزادی

 ـ بی چشم و  بی چراغ کجا می روی ؟                             

 *

به مطلق اگر رسیدی سلام ما را برسان.

 ـ نمی رسم  نمی رسی  نمی رسند ازاین راه !          

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوم بهمن 1387ساعت   توسط اسكندر صالحي  | 

...

 

هر کسی

           به چیزی

                   باز ـ بسته ست

من

مجبورم خودم باشم !

+ نوشته شده در  جمعه بیست و دوم آذر 1387ساعت   توسط اسكندر صالحي  | 

محسن

 

کیف و

دفتر و

لبخندت

             اینجاست.

 

خودت؟

+ نوشته شده در  جمعه یکم آذر 1387ساعت   توسط اسكندر صالحي  | 

گنج

1

به دليلي در پي آشنايي با فضاي علمي و فرهنگي عهد آل بويه ام. چشم بسته و نپرسيده از اهلش، كتابي خريدم با عنوان حيات علمي در عهد آل بويه نوشته ي  دكتر غلامرضا فدايي عراقي.  .اين كتاب يكي از 70 گنجي است كه دانشگاه تهران از گنجينه ي هفتاد ساله خود بيرون كشيده و به ... تقديم كرده است. و البته به مناسبت هفتادمين سال تاسيس اين دانشگاه.  طبيعي است كه چنين چيزي جوينده اي چون مرا مجاب به خريدن كتاب كند. وشدم .

2

هر كاره اي اگر باشم، كه نيستم، تاريخ  خوان حرفه اي نيستم و طبيعي است كه در اين وادي حق اظهار نظر نداشته باشم . باشد . باشد اما ...

3

به كمك فهرست اعلام كتاب، چند جمله از كتاب را كه يا  در باب مسكويه است يا به او مربوط، مرور مي كنيم :

1-شاگردان [ابوالحسن عامري]: ابوعلي مسكويه، ابوحيان توحيدي ... (ص 137)

2- استادان [ابوعلي مسكويه]:ابوالفرج اصفهاني. / رشته علمي و تخصصي: ادب،  اخلاق، كتابداري، طب  (ص367)

3-وي تاريخ طبري را پيش ابوبكر احمد بن كامل قاضي( م350 )خوانده است ...علوم اوايل را نيز...نزد حسن بن سوار...خوانده...( ص 368 )

4- در تاريخ عمومي...و ابو علي مسكويه...مولف تجارب الامم شهرت دارند .( ص 388)

4

بقيه اين گنج را رها  و  همين 4 قطعه اي را كه نقل كرديم،  مختصري با هم مقايسه مي كنيم. در قطعه ي 1 مسكويه در شمار شاگردان عامري مي آيد، بالطبع عامري هم بايد در عداد استادان مسكويه ( قطعه ي 2 )  بيايد،  اما نامي ز وي به پرسنل اين اداره نيست.

در قطعه ي 2 فقط يك استاد براي مسكويه ذكر مي شود، اما در صفحه ي بعد ( قطعه ي 3 ) نامي از اين فرد نيست و در عوض نام دو تن ديگر به عنوان استاد مسكويه ذكر مي شود. بعلاوه نامي از عامري هم برده نمي شود.

در قطعه ي 2  به وقت ذكر تخصص هاي مسكويه، خبري هم از" تارخ نويس بودن" مسكويه نيست، اما در قطعه ي 4 مسكويه يكي از مشهور تاريخ نويسان است!

فلسفه هم كه بارزترين دغدغه و تخصص مسكويه است،  از نظر آقاي فدايي عراقي اصلا در حيطه ي تخصص مسكويه نيست.

5

براي دانشكاه تحران آرذوي صلامط و تول عمر داريم!

اگر 32000 ريال پول و يكي – دو ساعتي كه صرف خواندن اين گنج شد را به اين بنده پس دهند براي صلامت اين دانشكاه جدي تر دعا خواهيم كرد!

+ نوشته شده در  یکشنبه دوازدهم آبان 1387ساعت   توسط اسكندر صالحي  | 

خيام خواني

 

۱

جزين كه از انديشيدن نبايد هراسيد، پرواي خواننده و شنونده و بيننده و .... نيز داشتن، براي آن،  مهم ترين دشمن  ست. اين كه مي گويم مشكلي فرضي نيست، واقعيتي ست كه در ديار ما ،حدأقل ، پاي بدان بسته دارند بسياري. هم بدين سبب، ايشان  گاه از ميانه ي راه بر مي گردند، و گاه روي به مبهم گويي مي آورند، و گاه از سر و پي حرف خود مي زنند، و گاه ... تا برنخورد  به جايي  يا  كسي. و اين كسان همه كس و همه چيز تواند بود. از جمله: مشهوران و مشهورات!     طرفه آن که خیام  این مسیر از سر آگاهی می پوید:

مشنو سخن از زمانه ساز آمدگان

می خواه مروق ز طراز آمدگان

 

به گاه برخورد با اين پاي بستگان بزرگوار- كه با تأسف، گاه همان انگشت شماراني اند كه مي توانند به و در  زبان فارسي بينديشند، اما حق خويش و حق  انديشيدن و حق  اين زبان كم رمق شده آن چنان كه توانند و بايد نمي گذارند!- اين روزها خيام از خاطرم مي گذرد و گاه از خود مي پرسم: مگر نابهنگام نديده بود نيچه انديشدن را؟ و مگر در نابهنگامي پروا راه تواند برد؟

۲

اين خود خيام ست:

رندي ديدم نشسته بر خِنگ زمين

نه كفر نه اسلام و نه دنيا و نه دين.

نه حق نه حقيقت نه شريعت نه يقين

اندر دو جهان كه را بود زهره ي اين؟*

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم آبان 1387ساعت   توسط اسكندر صالحي  | 

شايد معتاد!

  گفتم:

     " داش!

      خواهر ما را باش".

  گفت:

    " بميرد

      با اين بوم خفته در چشماش".

 

   پرنده بود و بر باليد

  در لجنزاري كه

                ما بوديم و

  فرو رفت در

        گرداب نگاه و

                   رفتار و

                     گفتار ما

 

  آي ....بوزينه!

   آينه ي باطن تو ست

   اين جغدي كه پژمرده ست در

                        نگاه ويران خواهر من

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم مهر 1387ساعت   توسط اسكندر صالحي  | 

انديشيدن، بيرون از متافيزيك!

۱Heidegger

وروديه فلسفه، معمولا یا اسطوره است یا ایدئولوژی. و اين جاي كار را چند وچوني نيست. گره از وقتي به كار مي افتد و هم مانع رفتن مي شود و هم به ديوار كشيدن در چارسوي آدمي مستعد انديشيدن منحل مي شود كه وي در را مقصد بگيرد وسرا و همان جا بار بيندازد. در را بار انداز گرفتن آغاز تعصب و تاريكي و.... در نهايت عين و آغاز خشونت است یا انتهای وادادگی غفلت، حتی از خود. اين كه گاهي دوستداران يا  مدعيان تفلسف به خشونت نگاه مي كنند، ميوه ي همان شبه انديشه اي است كه به خيال وضوح، قاطع و برا است با مرزهاي معين شده و پاسخ هاي روشن براي همه چيز و همه كس . فلسفه ي بي چاره اما بيش از هر چيز حيراني و سرگرداني است، و در برابر هر پرسشی فقط از تعجب گرد مي شود چشم هايش و از ناتواني خنده مي نشيند بر لب ها يش. پس از هر نمی دانم البته می توان در فلسفه درهایی جست یا لااقل دزیچه هایی به هوای تازه. (در نوشته اي ديگر اگر شد اين بحث را پي خواهيم گرفت.)

۲

نمي دانم، شايد هيچ نوشته اي قابل تلخيص نباشد، و شايد هم باشد اما از من بر نيايد كه عمري كوشيدم اما صناعت خلاصه كردن روان ام نشد كه نشد. و خلاصه كردن هم ممكن باشد اگر در باب كتاب هاي فلسفي نا ممكن مي نمايد. و اين بهترين بهانه است براي گريختن از گزارش كتاب معناي تفكر چيست هايدگر با ترجمه ي فرهاد سلمانيان كه ظاهرا خوب است ترجمه اش. پس يكراست مي رويم پي يكي دو نكته اي كه مدت ها بود مي خواستم  بنويسم اما بهانه اش پيدا نمي شد تا حالا.

۳

هايدگر مي گويد:" تا زماني كه متافيزيكي فكر مي كنپيم هنوز و همچنان فكر نمي كنيم" .(معناي تفكر، ص 83)

احتمالا مقصود او از متافيزيكي فكر كردن  از" پیش تعيين كردن" فهم از يك چيز باشد ( همان، ص 84)و از پیش تعیین کردن اين كه هر چيزي را چه بايد فهميد. به قاعده، هايدگر ناراضي است از متافيزيكي فكر كردن و نيز بر اين گمان است كه مي شود متافيزيكي فكر نكرد، حالا يا به صورت مطلق يا به صورت محدود. يعني يا مي شود كاملا غير متافيزيكي فكر كرد يا اين كه در اين مسير حر كت كرد و روز به روز از حجم متافيزيكي انديشيدن (يا درست تر: در انديشيدن، مغلوب متافيزيك شدن) كاست. با كمال تاسف! عرض بايد كرد كه اين امر به صورت مطلق نا ممكن است.  گو اين كه مي توان در مسيري حركت كرد كه با آگاهي بتوان از شمار پيش فرض ها (تفكرات متافيزيكي) كم كرد. چرا كه، باز هم همان كمال تاسف!، آدمي جز در سازماني مفهومي نمي تواند بينديشد و اجزاي اين سازمان را نمي تواند تماما به مرز آگاهي برساند چه رسد به اين كه بخواهيم آنها را از متافيزيكي بودن هم خارج كنيم و با تحليل از تاريكي درآوريمشان.

 

۴

همچنان كه گفتيم، كم البته مي توان كرد از حدود متافيزيك و اين كاري است كه متفكر اصيل، يعني آن كه گرفتار است، مي كند .

گريز از متافيزيكي انديشيدن، كاري است كه اهل راستين تفكر مي كنند، چه به عمد آگاهي و چه در عمل بي قصد، اما حتي آنان هم كه همچو نيچه يا هايدگر به اين دقيقه توجه دارند و چه بسا نخستين يا از نخستين كساني باشند كه به اين اگاهي رسيده اند، چاره اي جز تن دادن به آن ندارند. گو اين كه گفتيم ايشان مي كو شند وموفق مي شوند كه اندكي مرز متافيزيكي انديشي را عقب ببرند و به همان اندازه بر آگاهي خويش، وشايد ما، بيفزايند.

آري مي افزايند، اما اين متافيزيك است كه انديشيدن ما را از هر سو در بر گرفته است و غرقه ايم ما در آن، همچو ماهي كه آب را.  سري اگر گاهي به هوايي بيرون مي دهيم از آب، آن، گاهي است و باز به ناچار سر در آب مي بريم. مثلا:

۵

بر اساس آموزه ي متا فيزيك، انسان حيوان تصور گر است كه توانايي نطق از آن اوست . (همان، ص 60)

پيش ترش گفته است هايدگر كه:" انسان حيوان خردمند است: يعني حيواني تصور گرست. يك حيوان تمام عيار، مثلا سگ، هرگز چيزي را تصور نمي كند و هرگز قادر نيست چيزي را فرا پيش ذهن- خود نهد و تصور كند. براي اين كار آن حيوان مي بايست خود را ادراك كند". ( همان صفحه)

هايدگر مي گويد:" انسان حيوان تصور گر است" اما پيشترش به هوشمندي گفته است" بر اساس آموزه ي متافيزيك" و بدين طريق گناه اين تلقي از انسان را بر مي دارد از دوش خود و به عهده ي ديگران مي اندازد، اما در ادامه چنان سخن مي گويد كه گويي پذيرفته است چنين تلقي اي از انسان را و مي كوشد بر اساس آن از برخي تعابير متافيزيك زدايي كند و مي كند. از جمله پرتوي مي افكند بر اين كلام نيچه كه" انسان حيواني است كه هنوز ماهيتش تعيين نشده است" وبدين طريق نقبي مي زند و دريچه اي مي گشايد به مقصود نيچه از ابرانساني كه اگر  درست فهميده باشد هايدگر، ما اغلب نفهميده ايم آن را.

۶

علي رغم اين كه هايدگر انسان را تنها موجود آگاه به خود و انديشنده اي مي داند كه به سبب اين آگاهي صاحب تاريخ است، اما خود به خوبي مي داند انديشه ورز دانستن انسان و بر كشيدن آن بدين سبب از ميان حيوانات، بيش از آن كه علم باشد اسطوره است. اسطوره اي متافيزيكي. با اين همه اما خود وي هم بخشي از ساختمان تفكر خود را بر پي اين اسطوره استوار مي كند.

نكند اين كه هايدگر مي گفت من از هستي وزمان عبور كرده ام و هم بدين سبب تن زد از ادامه ي آن، يكي هم به خاطر اين دقيقه باشد كه اساس آن كتاب بر برخی باورهای متافيزيكي است و:" در تمامي متافيزيك امر بنيادين و در اصل شالوده ي خاص متافيزيك ناانديشيده  باقي مي ماند . بنا به همين دليل است كه ما در نهايت بايد بگوييم تا زماني كه متافيزيكي فكر مي كنيم هنوز و همچنان فكر نمي كنيم". (همان، ص83) باورهایی که گذشته بود دیگر هایدگر از آنها.

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سوم مهر 1387ساعت   توسط اسكندر صالحي  |